سنگ که نیستم فراموش کنم
آهسته بایستم فراموش کنم
خندیدنمان میرود از یاد
من با تو گریستم فراموش کنم؟!
سلام
(شرمنده که این پستم خیلی طولانیه)
امروز واسه منو وبلاگم روز بزرگیه.درست یکساله که تصمیم به نوشتن گرفتم نوشتن ازلحظه هایی که یاداور خاطرات تلخ و شیرین زندگیمه.هیچوقت قرار نبود وبلاگم اینجوری آپ شه یعنی قرار نبود یه دفترخاطره شه چون از اولش فقط قرار بود از مسائل روزو اتفاقات مهم دنیا و شعرومطالب خوندنی توش بنویسم از همه چیز جز خاطرات شخصی اما نمیدونم چی شد که مسیرش به اینجا کشیده شد و به اینجا رسید که از خاطراتم از دلتنگیام از دلم توش نوشتم شاید به خاطر همینه که حالا خیلی دوسش دارمو دوس ندارم از بین بره.امروز میخوام به وبلاگم قول بدم که تا بلاگفا برقراره و تا جایی که عمرم کفاف بدهاونم برقرار باشه.این پستم با اجازه طولانیه چون میخوام خاطرات یکسال رو مرور کنم اما واسه اینکه زیادی طولانی نشه خیلی خلاصه مرور میکنم.سالی که گذشت یه سال استثنایی بود که با همه ی سالای زندگیم متفاوت بود.سالی پر از هیجان پر از تجربه و............................
وقتی این 20 سال زندگیمو مرور میکنم اصلا یادم نمیاد که چه تفاوت خاصی بین سالای عمرم بوده.تو همه ی سالا خوشی بود غم بود گریه و خنده همه چی با هم بود بعضی اتفاقا پر رنگو بعضیاشم خیلی کمرنگ تو ذهن موند اما یادم نمیاد سالی رو که همه ی روزا و اتفاقاش رو جز به جز توی ذهن داشته باشم.اما سالی که گذشت ( یعنی نیم سال دوم 87-نیم سال اول 88) سالی بود که من تا مرز جنون و دیوونگی پیش رفتم شاید تو خیلی از کارام افراطو تفریط کردم خیلی جاها ریسک کردموخیلی چیزا رو واسه اولین بار تجربه کردم اما عشقو خوشبختی رو احساس کردمو به چشم دیدم و روزی هزار بار خدا رو شکر کردم.هیچوقت به اندازه ی حالاخوشبختو عاشق نبودم.
شهریور 87
بعد از یه مدت و یه استراحت طولانی بعد از حدود 8ماه دوری از نت دوباره وارد نت شدم این دوباره اومدنم اصلا به خاطر وابستگی یا عادت به نتو مجازی ها نبود چون کاملا ترک کرده بودم و در اصل از رو بیکاری و گذران وقت اومدم با چتو یاهو و وب نویسیو آدمای نت میونه ی خوبی نداشتم واسه همین مستقیم رفتم وبلاگ یکی از دوستان که تقریبا با وبو نوع نوشته ها و مخاطباش آشنا بودم کم کم خودمو معرفی کردمو با دوستای دیگه از روزمره هامون تو قسمت نظرا مینوشتیم.
28/6/87
روزهای شهریور یکی یکی سپری میشد تا اینکه من متوجهه حضور کسی شدم که تا قبل از اون روزای اخرشهریور هیچوقت در موردش کنجکاو نشدم که بدونم کیه؟
اسمش؟جنسیتش؟سن و سالش؟اهل کجاست؟وبلاگ داره؟هیچی ازش نمیدونستمو هیچوقتم از کسی در موردش نپرسیدم اما کامنتاش رو میخوندم که بیشتر هم شعر مینوشت.یه نفر که با بقیه فرق داشت.یه نفر که من اصلا حواسم بهش نبود ولی یهو منو کنجکاو کرد.واسم خیلی جالب شده بود که چرا این آدم از ما جداست.هیچوقت حرف نمیزنه.بحث نمیکنه.فقط و فقط شعر مینویسه.به خودم گفتم باید ادم ارومی باشه که اصلا دنبال مسائل حاشیه ای نیست و فقط راه خودشو میره.ازش هیچ چی نمیدونستم فقط شعرایی که مینوشت رو کموبیش توی دفتر واسه خودم یاد داشت میکردم.
1/7/1387
تصمیم گرفتم دوباره با همه خدحافظی کنمو به ترک نت ادامه بدم اما اینبار دیگه نتونستم.یه چیزی یا بهتر بگم یکی پابندم کرده بود اینبار دیگه به نت عادت نکردم اتفاقا خیلی راحت میشد قیدش رو زد اما قضیه اصلا این حرفا نبود.مشکل دل واموندم بود که به یه نفر عادت کرده بودو راحت نمیشد ازش گذشت.
30/7/1387
تو دو راهیه موندنو رفتن آخرین روزای مهر تصمیم گرفتم وبلاگ بسازم تا به بهونه ی وب موندگار شم.نمیدونستم چی قراره تو وبم بنویسم گیر کارم فقط همون یه نفر بود که نمیدونستم اصلا میشه بهش اعتماد کرد یا نه؟!
تا اینکه نفهمیدم چی شد که همه ی زندگیم شد همون یه نفر اولا شک داشتم که اسم احساسم عشق باشه به خودم میگفتم شاید یه حس زودگذر باشه واسه همین اولا هیچوقت هیچ اسمی ازش تو مطالب وبم نمیاوردم و اصلا حتی دوست نداشتم کسی چیزی بفهمه اما هر چی بیشتر گذشت بیشتر به احساسم مطمعن شدم هر روز دیوونه تر میشدم.
2/8/1387
اولین نظر خصوصیو با اسم ج مثل جواد واسم گذاشتی که با اجازه میخوام یه قسمتشو با سانسور اینجا بنویسم:
سلام.مبارک باشه.خوبی؟خوشحالم که میتونم یه جایی بیام و راحت تر واست بنویسم.اونجا گاهی میخواستم حتی احوالت ر و بپرسم ولی روم نمیشد اما میخوام یه چند نکته درمورد وبت بگم اینکه اینجا همیشه سعی کن مال خودت باشه فقط
سعی کن مال ذهن خودت دل خودت افکار خودت سعی کن اینجا دور از همه دنیا و یه جایی واسه حرفایی که نمیشه بیرون زد باشه سعی کن یه وب داشته باشی پر مفهوم و خواستنی یه وب سنگین و زیباو منم همه جور در خدمت مهربون خودم هستم ودوستدارم وبت جاودانه بشه..از دست هرکی هم ناراحت شدی دیگه این وب رو حذف نکن.بزار با تاریخ واست بمونه.تو ای متولد ماه عشق
در ضمن من شما رو واسه خودم در قسمت وبلاگ دوستان ذخیره کردم و همیشه مزاحمت میشم.
21/8/1387
روزوشب یکی یکی میگذشتنو من هر روز بیشتر دلبستت میشدم
ازم نشونه میخواستی اما من هیچوقت نمیتونستم به کسی اونم توی نت اعتماد کنم
چون نت فقط برام یه سرگرمی بود برای گذران وقت.اصلا نمیتونستم خودمو راضی کنم که بخوام به کسی از زندگی واقعیم بگم یا عکس یا شماره ای بهش بدم
نه اینکه بترسم فقط اعتماد به آدما واسم سخت بود.اما وقتی رفتار تو رو میدیدم به خودم میگفتم خوب بودنو مث جواد بودن سخته اما غیرممکن نیست.یاد گرفتم جواب خوبی رو با خوبی بدم و جواب محبت رو با محبت.جواب مهربونی رو با مهربونی بدم.اینا رو مامانم بهم یاد داد اما دو تا چیزم از تو یاد گرفتم اینکه جواب اعتماد رو با اعتماد بدم و جواب بدی رو هم با خوبی...چون این تو بودی که جواب بی اعتمادیا و بد بودن های منو با اعتماد و خوبی جواب دادی......
وقتی شمارت رو گذاشتی مونده بودم باید زنگ بزنم یا نه اما بالاخره بعد کلی حسابو کتابو بالا پایین زنگ زدم یعنی اول اس دادم بعد فرداش از دانشگاه بهت زنگیدم یادته چه قد با هم حرفیدیم و من از لا به لای حرفای اونروزت فهمیدم که برعکس من چه قد قرمه سبزی دوس داری.واستقلالی هستی آبیه آبی درست به رنگ آسمون هر چی بیشتر میگذشتو بیشتر باهات آشنا میشدم راحتتر بهت اعتماد میکرد به حق هم که هیچوقت از اعتمادم بهت پشیمون نشدم اما نمیدونی چه قد سخت بود اعتماد به آدمی که شناختی روش نداشتم اونم واسه منی که واسه اولین بار اعتمادکردن رو تجربه میکردم .وقتی تو نظرات میخوندم که واسه همه رفیق جونی بودیو بقیه واست رفیق نونی و زبونی تو دلم خندم میگرفتو میگفتم انگار شبیه خودمی اما باتجربه ترو پخته تر....
6/9/1387
اولین باری بود که دلم ازت گرفتو حسابی از نظری که واسم گذاشته بودی ناراحت شدم بگذریم که فرداش از دلم دراوردی
نوشتی:
سلام .مثه اینکه تا من نیام شما یه سر هم نمیزنی.تا من ننویسم شما هم اصلا نمیای
مرسی از توجهت.من نمیدونی دارم چه فکرایی پیش خودم میکنم این که من جواب دل رو چی بدم.هیچ وقت نخواستم تو زندگی به کسی نارو بزنم. تو مرامم نبوده تا جایی بعضی مواقع پیش میرم که طرف خودش میمونه.اما نمیدونم درمورد تو چی بگم.نکنه فکر میکنی من ناخوداگاه و بیخود تو زندگیت اومدم.اما اره تو مثه من نیستی .که فقط به تو فکر کنم.تو همزمان میتونی چند تا رو دوست داشته باشی و با چند تا پسر رابطه داشته باشی ولی من نه.شاید بتونی اون یکی رو از اون یکی یه دونه بیشتر دوست داشته باشی اره.نمیدونم ولی من دوست داشتم واسه ت و با بقیه فرق بکنم نمیدونم شب ها چه فکری میکنم پیش خودم گاهی میگم الان سارا چی فکر میکنه من رو چطور تصور میکنه؟و هزارتا سوال دیگه ولی تو بی تفاوت
ولی من هروقت بیام نت محاله واست نظر ندم یه کلام میگم میخوامت ولی تودنیای حقیقی و خواستن من یه خواستن لوتی واره نه مثه سوسولای این دوروزمونه همین بهش فکر کن دنبال یه پایه واقعی میگردم نه بازی.........
وقتی این نظرت رو خوندم تازه فهمیدم که هنوز منو خوب نشناختی هنوز نمیدونی من واسه دوست جونمم میدم چه برسه به تو که با همه فرق داشتی.هنوز ندیده بودمت اما بیتفاوت نبودم.نظر گذاشتنو سلامو علیک با نتیا اصلا دلیل بر رابطه داشتنم با اونا نبود به خودم میگفتم چطور به خودش اجازه میده اینجوری در موردم قضاوت کنه که منیو که به پسرای نت حتی فک نمیکردم رو متهم به دوست داشتنشون کنه .حرفات برام گرون تموم شده بود اما اون شب تصمیم گرفتم به خاطراینکه خیلی چیزا رو بهت ثابت کنم کمتر به وب دوستان برمو کمتر واسشون نظر بزارم تا اونا هم مث تو دچار سوتفاهم نشن و روی دوستیای نتی هیچ حسابی نکنن
3/10/1387
روزای آذر گذشتو فصل خرون تموم شد و روزای سرد زمستون از راه رسید
بهم گفتی میخوای بیای تهران.حسابی غافلگیر شدمو جا خوردم. اصلا فکرشم نمیکردم که یه روز بتونیم همدیگه رو ببینیم. از اومدنت خیلی خوشحالو ذوق زده بودم اما استرس داشتم اما نه به اندازه ی تو.یادته چه قد واسم مینوشتی که استرس داریو نمیدونی که چی پیش میاد.منم به روم نمیاوردم اما دلم خیلی میترسید هی تو دلم میگفتم اگه من با تصوراتی که تو ازم داری فرق داشته باشم تکلیف چیه
اگه اونی نباشم که تو میخوای چی؟اگه دیدار اولمون روز جداییمون باشه چی؟
اونوقت آیا میتونیم راحت همه چیو فراموش کنیمو از دوست دارم هایی که بهمگفتیم بگذریم.تو دلم میگفتم اگه جوادم مث سوسولای تهرون با موهای فشنو قیافه ی اجق وجق باشه چی؟اونوقت با چه رویی باهاش احوالپرسی کنم البته از شناختی که تو نت ازت داشتم خیلی کم احتمال میدادم که به دلم نشینی اون شب تا صبح نخوابیدم هزار جور فکر زد به سرم هزار تا سوال بی جواب که قرار بود فرداش با دیدنت پاسخ داده شه حالم عجیب بود.
4/10/1387
صبح همدیگه رو دیدیم همونقد که فکرشو میکردم آرومو دوست داشتنی بودی اون لبخند لحظه ی اولت هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه.اون لحظه لرزش دل رو احساس کردم از دنیاو آدماش جدا شدمو جز تو همه چیو به فراموشی سپردم.خودم رو از یاد بردمو معنیه عشق حقیقی رو فهمیدم.همه چیو از یاد بردمو فقط تو رو میدیدم.
شبش که گفتی فردا رم باهم باشیم یه عالمه تو دلم خوشحال شدمو به خودم گفتم پس دیدار اولمون بخیر گذشت.فردای اونروزم باهم بودیمو گرمای وجودت نزاشت سرمای هوا رو حس کنم.چه قد سخت بود لحظه ی جدایی اما وقتی بهم قول دادی که بازم میای آروم شدم چون حالا میتونستم منتظرت بمونم و چه قد شیرین بود این انتظار.بعد از رفتنت انقد به خودمو احساسم مطمعن شدم که ازت خواستم دوتایی تمام لحظه های باهم بودنمونو با همه ی جزئیاتش تو وبلاگم با عنوان آپ دونره و خاطره ی مشترک بنویسیم
22/12/1387
دلم خیلی واست تنگ شده بود مخصوصا حالا که دیده بودمتو حسابی هم تو دلم نشسته بودی بیشتر از همیشه دلتنگ میشدمو خوندن نظرای خصوصیت باعث میشد دلم بیشتر بهونتو بگیره.هر شب با کله میومدمو نتو نظرا رو میخوندمو یه عالمه عاشقتر از قبل میشدم.چون حالا دیگه میدونستم اونی که با دستای مهربونش با همه ی احساسش هر شب منو شرمنده میکنه کیه و چه جوریه دیگه بیشتر از قبل میشناختمتو بیشتر از قبل وابستت شدم انقد از دوریت دیوونه میشدمو عذاب میکشیدم که بالاخره دلت سوختو تصمیم گرفتی دوباره بیای تهران وای که انگار قرار بود همه ی دنیا رو بهم بدن فک کردم فرحزاد میتونه جای خوبی باشه که یه روز کاملو با هم باشیم وای یادته نزدیک بود گوشیمو تو ماشین جا بزارم.شانس آوردی که حواست بود و گرنه همونجا ازت یه گوشی میساختم.من عاشق بوی قبیونم اصلا وقتی بوش به دماغم میرسه مست میشم اصلا انگار میخوام بیهوش شم وای که چه حالی میده کنار عزیزت بشینیو به قلیون کشیدنش نگاه کنی.فال اونروز که موقع ناهار خریدیمو یادته.یادمه اونروز زیاد حرفم نمیومد بیشتر نگات میکردم تو هم هی گیر میدادی میگفتی چرا ساکتی آخرشم با یه دنیا حرف که تو دلم بود بهت گفتم گوشتو بیار جلو بهت درگوشی بگم.وای که چه قد خجالت کشیدم وقتی واسه اولین بار چنین جسارتی بهت کردم بعدشم که اون خانومه تو پارک حالمونو گرفت البته حال منو چون همش تقصیر من بود که نتونستم احساسمو کنترل کنم.اما بعدش که رفتیم اون یکی پارکه حسابی خوش گذشت اون بچه های کوچولو رو یادته که شریک خاطراتمون شدن.قیافشون هنوز تو ذهنمه وای که چه قد شیطون بودن البته من خودم یه بچه ی شیطون همرام بود که اونروز یه چند دوری دور میدون آزادی رو با هم متر کردیم هیچوقت خودمو به خاطر اونروز نمیبخشم که تو رو با اون پا دردت اونجا چرخوندم.اما اونروز فهمیدم که چه قد با فهموکمالاتی و من چه قد پیشت کوچیکوحقیرم اونروز واسه اولین بار به اون همه فهمو شعورت حسودیم شد
1/1/1388
نوروز 88 در راه بودو ما هم که راهیه شمال بودیم لحظه ی سال تحویلو که با قران اومدم تو خونه هیچوقت یادم نمیره. مامانم گفت همین الان که قران تو دستته یه آرزو کن گفتم باشه ولی قبلش باید یه زنگ بزنم.انقد هول بودم که مامانم حسابی تعجب کرد اخه میخواستم اول از همه من بهت عیدو بتبریکم و اول از همه صدای تو رو بشنومو سالمو با یاد تو شروع کنم. تو شلوغیه خط موبایلا بالاخره صداتو شنیدم اون لحظه بهترین لحظه ی 88 بود ومن چه قد خوش شانس بودم که سالمو با صدای مهربون ترینو عزیزترینم شروع میکردم
11/1/1388
وقتی از شمال برگشتیم بعد یه استراحت رفتم نت انقد از دیدن نظرا تعجب کردم که حد نداشت خیلی واسم عجیب بود که هر شب واسم نظر گذاشته بودی در صورتی که روزی نبود که به هم زنگ نزده باشیم.میخواستم برات نظر بزارم که یهو به ذهنم زد حرفامو تو یه نامه برات نوشتم تا حالا واسه کسی نامه ننوشته بودم واسه همین زیاد بلد نبودم چی بنویسمو چه جوری از احساسم بگم اما بالاخره یه نامه ی 10 صفحه ای واست نوشتمو 15 فروردین واست پست کردمنامم با تاخیر بهت رسید.اما رسید و من چه قد خوشحال بودم که احساسمو با خط خودم واست نوشتم.نوشتن احساس سخت بود اما از ننوشتن بهتر بود
24/2/1388
دوباره شروع شد روزای انتظار.چشم به راهیو التماس.بیا بیا گفتنای من شروع شد
دیگه خوندن نظرات خصوصیو حرف زدنا و شنیدن صدات آرومم نمیکرد.آخه دل بدجوری بهونه ی جوادشو میگرفت.نمیدونی چه قد بی قرارت بودم.اما اینبار یه بهونه ی توپ داشتم اونم نمایشگاه کتاب بود.بالاخره راضی شدیو اومدی صبحش همون جای همیشگی همو دیدیم.بعد از مراسم دکمه دوزی رفتیم اخراجیای 2رو دیدیم تو فیلمو نگاه میکردیو من تو رو.اونروز اصلا دلم نمیخواست حتی یه لحظه دستات از دستام جدا شه اما یه جاهایی مث مترو زنونه مردونه بودو مجبور بودم از دور نگات کنم..
وای که چه قد اونروز تو نمایشگاه کتاب شیطونی کردیمو خندیدیم.یادته چه قد خوش گذشت خداییش نمایشگا رو گذاشتیم رو سرمون.آخرشم با اینکه خسته و کوفته بودیم اما دلمون خوش بود که با همیم.اما حیف که دختر عمه ی گرام آخر وقت حالمونو گرفتو یه ضد حال حسابی به هردومون زد من که داشت گریم در میومد همش دلداریم میدادی اما انقد تو دلم به دختر عمم ناسزا گفتم خوب خروس بی محل بود دیگه.چه قد اونروز زود گذشت چه قد دلم میخواست بگم تو رو خدا یه روز دیگم بمون اما میدونستم اصرارم بیفایدست.همون اندازه که از طلوع خورشید به خاطر اومدنت خوشحالو ذوق زده بودم از غروبش به خاطر جدا شدنمون دلگیرو ناراحت بودم.
14/3/1388
بهم گفته بودی که حالت زیاد خوب نیست اما دلیلشو نمیدونستم وقتی دیدم واسه اولین بار چند روز پشت سر هم گوشیت خاموشه از یه طرف خیلی نگران شدمو ازطرفی هم فک کردم دارم واسه همیشه از دستت میدم.دلم هزار راه رفتو عقلم هزار فکر کرد دیگه نمیدونستم چی کار باید کنم اما مطمعن بودم اگه نبینمت دق میکنم این شد که مجبور شدم به خونوادم به دروغ بگم که قراره از طرف دانشگاه بریم قمو جمکرانو مرقد امام!!!!!!!هر وقت که مجبور میشدم دروغ بگم اونم به مادری که هیچوقت چیزیو ازش پنهون نمیکردم تنم میلرزیدو از خودم بدم میاد اما مجبور بودم .باید میومدم حداقل به خاطررسوندن اون امانتی هم که شده باید میومدم این شد که بلیط گرفتمو راهیه اصفهان شدم.همه ی راهو به تو و خونوادم و درست یا غلط بودن کارم فک میکردم.وای که چه قد غریب بودم اما وقتی صبح دیدمت همه چی از یادم رفت نمیدونی چه قد دلم آروم گرفتو چه قد احساس آرامش کردم.همون روزم داداش مهربونمو واسه اولین بار دیدمو همونجام ازش خواستیم زحمت بکشه و اولین عکس دو نفره رو واسمون بندازه. اگه بدونی اون عکس چه قد واسم ارزش داره حیف که نمیشه قابش کردو زد به دیوار اتاق ..لحظه لحظه های اونروز تو ذهنمه از تیکه انداختن بهتو خوردن فالوده بستنی تو پارکو چایوتوت خوردن تو خونه ی مامان بزرگو صدای زنگو قایم شدنم گرفته تاااااااا شکایتم از تو به داداش و شنیدن صدای داریوش تو ماشین داداشو خوردن آب تو دستای مهربونت و....
راستی میدونی من هیچ وقت تو عمرم مث اون شب آب نخوردمنمیدونی چه لذتی داشت آب خوردن تو دستایی که حاضرم هزار بار ببوسمش
31/5/1388
گذشتو گذشت روزای بهار عاشقونه تموم شد تااینکه تابستون فصل مورد علاقه ی تو از راه رسید بهم گفته بودی میای شمال.اما اتفاقاتی پیش اومدو به خاطر شلوغ بودن سرت نشد که بیای قرار شد تو بیای تهرانو منم از شمال به بهونه ی ثبت نام دانشگاه بیام تهران.تو اومدی منم اومدم.باهم رفتیم باغ وحشو پارکو....سینمام که بسته بود..وای ترن هواییو یادته من الانم یادش میفتم دلم میلرزه.به جان خودم اتوبوس سواری خیلی بهترو بی خطر تر بود.راستی اون بلیطا رو هنوزم دارما.چندتا شو استفاده کردم چندتاشم یادگاری نگه داشتم.گربه های کوچولو رو یادته اما اونروز از همه چی باحالتر نشونه گیریت بود که حرف نداشت خدایی کفم برید .بعد از ناهارو گشتو گذار و اذیت کردنا و سربه سر گذشتنا شوخیاو خنده رسیدیم خونه اونشب صدای قلبمو شنیدی مگه نه .یادته چه قد استرس داشتیم.اما قرآنو که تو دستت دیدم یه نفس راحت کشیدم چون میدونستم هوای هردومونو داره.ازم پرسیدی قلبت چرا انقد تند میزنه؟!با همه ی استرس گفتم نه بابا کجا تند میزنه معمولیه.گفتم حالا بزنه یا نزنه مهم نیس وای که قلبم داشت از جا کنده میشد.اینجور ضربان قلبم فقط مخصوص زمانیه که دارم یه چیزیو با ریسک زیاد واسه اولین بار تجربه میکنم.اما چون به پاکیه عشقم ایمان داشتم میدونستم که خدایی که تا اینجا باهامون بوده از این به بعدشم باهامونهچه قد دلم میخواست باهات دردودل کنم.چه قد دلم میخواست باهات حرف بزنمو حرف بشنوم اما همین که کنارم بودی دیگه جای هیچ حرفی نبود فقط خواستم نگات کنم کنارم بودی اما دلتنگت بودم.دستات تو دستام بود اما چه قد از تنها موندنو بدون تو موندن میترسیدم راستی یادت باشه که خودتو لوس کردیوهیچی نخوردیا!
10/7/1388
روز قشنگ تولدت با اینکه اتفاقاتی افتاد اما بازم خدارو به خاطر داشتنت شکر کردم.و یه بار دیگه به خاطر بودنت احساس غرور کردم
..................................
حالا دلتنگ تر از همیشه بیصبرانه منتظر اومدنتم بهونه ی قشنگ زندگیم
نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را...
این یک سال یه سال طلایی بود.سالی که هیچوقت مث اونو تجربه نکرده بودم.چون خاطراتو لحظاتش ناب بود.هیچ وقت مث حالا عاشق نبودم چون همزمان که عشق زمینی رو تجربه میکردم روزبه روز بیشتربه خدا نزدیک میشدمو عاشقش میشدم
من از عشق زمینی به عشق آسمونی رسیدم من از عشق بنده به عشق خدا رسیدم
شاید بخندی و باور نکنی اما به خداوندی خدا قسم هیچ وقت نمیتونم کسیو به اندازه ی تو دوست داشته باشم وتو تمام عمرم هیچ کسو انقد دیوونه وار در حد پرستش دوست نداشتم قسم میخورم که اونقد که من عاشقو دیوونتم هیشکی نمیتونه دوستت داشته باشه توی این یه سال خیلی جاها خطا کردم بزار رو حساب بی تجربگیو سادگیم.امیدوارم خدا هم منو به خاطر بدیام ببخشه.خیلی جاها احساسمو کنترل کردم اما خیلی وقتا هم نتونستم احساسمو کنترل کنم اما بدون که من یه عشق بدون هوس و یه عشق واقعی رو با تو تجربه کردم عشقی پاک که من به مقدس بودنش هیچ شکی ندارم.پدر و مادر همیشه یه جایگاه خیلی خاص دارن اما همه ی دارایی من از این دنیا و زندگی فقط تو خواهرم مهسا هستین که به داشتنتون میبالمو خدامو شکر میکنم
خدا رو به همه چیز قسم دادم که داراییمو ازم نگیره و هیچ وقت منو امتحان نکنه که بودنم بدون شما سخت که نه.غیر ممکنه.. با بودنت کنارم هیچ آرزو و خواسته ای ندارم فقط ای کاش این کیلومترها فاصله کم میشد هرچند که دلم همیشه پیشته.وقتی میگم نفسمی یعنی دوریت عذابم میده و نفس کشیدنو واسم سخت میکنه.یادته که همزمان با پخش یوسف پیامبر از تلویزیون دل منم پر میکشید اصفهان پیش یوسف خودم. یادته قول دادی تنهام نزاری و تا آخرش باهام باشی یادته گفتیم دوستی ما تا نداره یادته گفتم همه ی عمرو زندگیمی.پس شک نکن که بدون تو میمیرم.به مرگ روح اعتقاد داری؟! من بدون تو فقط یه مرده ی متحرکم.. و به خاطر تمام خاطراتمون و به حرمت همه ی احساسمون فقط یه خواهش ازت دارم اینکه اگه یه روزی ازم خسته شدی اگه ازم زده شدی اگه واست تکراری شدم بهم بی اعتنایی نکن که من تحمل همه چیو دارم به جز رفتار سرد از طرف عزیزام.حتی اگه بهم بگی گمشو از زندگیم برو بیرون راحتترم تا اینکه روزی بخوای بهم کم محلی کنیبهم ناسزا بگو اما حرمت عشقمو زیر سوال نبر.هر چند که خیلی وقت پیشا بهم گفتی خیالت از بابت من راحت باشه که خسته نمیشم.من که هیچوقت فک نمیکردم به اینجا برسمو بشم خوشبخت ترین دختر روی زمین.تو چی ؟تو فکرشو میکردی .همه ی لحظه هامون یکی شدو شدیم یک روح در دو جسم.شبو روزمون بهم گره خورد.من که یادم نمیاد روز یا شبی از هم بیخبر مونده باشیم.یادم نمیاد روزی رو که بهم تک یا اس نزده باشیم یا با هم حرف نزده باشیم.تو چی ؟ به یاد داری شبی رو بی خبر از هم خوابیده باشیم؟هیچوقت قرار نبود اینجوری عاشق بشم انقد که بشی همه ی شبو روزمو همه ی خوابو بیداریم اما حالا واسم شدی همه چیزو همه کس.نکنه آواره و بی کسم کنی.لایقت نیستم اما عاشقتم
یادته میگفتی بیا واسه هم با همه فرق داشته باشیمو همیشه به هم راست بگیم؟!حالا تو با همه واسم فرق داریو هیچ چیزم ازت پنهون نیست....................................
این پستم خیلی طولانی شد اما اینا فقط گوشه ای از خاطراتو روزای خوبمون بود
لحظه های بدم داشتیم لحظه هایی که گاهی به خاطرشون ناراحت شدیمو گاهی دلمون از هم گرفت اما انقد کمو ناچیز بود که توی همه ی خوبی ها و خوشی ها گم شد و فراموش شد
دیشب که داشتم این مطلبو واسه این پستم آماده میکردم همزمان تمام عکسایی رو که از خودت بهم دادیو همه ی عکسایی رو که با هم تو جاهای مختلف انداختیم رو میدیدم که حالا واسه خودش یه آلبوم شده.عکس کوشولوگیات که دلم میخواست اون موقع بودمو لپتو محکم میکشیدم.تمام آهنگاییرو که با هم گوش دادیمو واسه هم فرستادیم آهنگاییو رو که از پشت گوشی واسم میزاشتی رو دوباره گوش دادم
تمام یادگاریایی که واسم آوردی رو نگاه میکردمو تمام دست خطایی رو که هر دفعه که میومدی واسم تو دفترم مینوشتی .همه ی نظرای خصوصی همه و همه رو مرور کردم و فقط جای تو کنارم خالی بود.
یاد اس ام اس اولت افتادم که 28 آبان 87 واسم فرستادی :
باش با من که همه رهگذرند........
خیلیها ممکنه به وبلاگم بیانو برن اما اونی که موندگاره تویی چون از روز اولم بنای این وب به خاطر تو و وجود تو ساخته شد وبلاگم با تو و وجود تو جون گرفت و تنها چیزیم که تو هیچ پستی فراموش نمیشه یاد تو و یاد تنها خالق بی مانند هستیه.همون گل بی خار که تو با این همه خوبی رو به من هدیه داد..
آغوشتو به غیرمن به روی هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشیو آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشقو خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پر میکشم
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دقدقه هاتو جا بزار
پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار
پ.ن:نمیدونم تاریخا چرا چپکی تو وب ثبت شد سر فرصت درستش میکنم![]()
مواظب خودتونو دلای مهربونتون باشید![]()
فعلا بای تا یه سلام دیگه![]()